شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ آمد .
دستش به دستبند بود
از پشت ميله ها ،
عرياني دستان من نديد
امّا
يک لحظه در تلاطم چشمان من نگريست
چيزي نگفت
رفت .
اکنون اشباح از ميانه ي هر راه مي خزند
خورشيد
در پشت پلک هاي من اعدام مي شود ...
برای مشاهده پیام های بیشتر لطفا وارد شوید
vertical_align_top