لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
آنقدر نشستیم به حاشا و تماشا
تا بلکه... مگر... شاید و ای کاش وَ اما
یک روزنه ای ، پنجره ای ، باز ندیدیم
دیروز وَ امروز وَ هر روز وَ فردا
آن سیب که خوردیم بهایش چه گران بود
ارزانی مان گشت گرفتاریِ دنیا
اینجا بجز افسوس نخوردیم و ندیدیم
یک روز خوش و روی خوش و باغ مصفّا
هی صبر نمودیم ولی هیچ ندیدیم
تبدیل شود دانه ای از غوره به حلوا
عمریست که ما رهرو پندار و خیالیم
دیوار کج ما ، سفری رفته ثریا !
وقت است که بار سفری تازه ببندیم
با خواهشِ یک سیب دگر زآدم و حوا
بی لطفِ تو ای دوست گرفتار عذابیم
غرقیم به گرداب خطایا و بلایا
غافل نفسی توبه کن و دست بر آور
بالا و بگو از ته دل؛ آه ، خدایا
علیرضا قربان خان
تاریخ : یادداشت ثابت - جمعه 93/9/29 | 1:23 عصر | نویسنده : عارف | نظرات (یک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید